۱_ ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد، فرصتی شد از پشت شیشه، رفتوآمد مردم را در روزهای پایانی سال تماشا کنم، چهرهها خسته و گامها پرشتاب.
زندگی بیتفاوت در جریان است و اصلا حال کسی را نمیپرسد، رانندهی ماشین دست راستی انگار این را فهمیده است، روی در با انگشتش ضرب گرفته و صدای بلند پخش موسیقی را در پسزمینه خیابان رها کرده بود. آواز لیلا فروهر که تمام شد آهنگ بعدی عربی بود صدای زن به گوشم آشنا نبود اما ترکیب دلنشین آن با شعر و ریتم آهنگ تمام حواسم را به خود جلب کرد.توی آن یادداشت خودسانسوری ندارم و نه از چیزی خجالت میکشم
یک سال دیگر هم گذشت و زنده ماندم و لبخند عزیزانم دوباره منو با زندگی آشتی داد.
۱۴۰۳/۱۰/۳۰
چون دلم میخواد بارها و بارها زندگی کنم. و در کنار شخصیتهایی که میسازم به سرزمینهای مختلفی سفر کنم، در کنار آنها قادر به شنیدن صدای احساس و افکارم میشوم و در قالب قصههایی که مینویسم امتداد پیدا میکنم، زنده خواهم ماند نه برای اینکه نویسندهی معروفی خواهم شد بلکه برای اینکه داستانها راهی برای تبدیل شدن من به جریانی از انرژی خواهد بود، انرژی که مانند نسیم هر جا برود و بوزد زندگی و طراوت ببخشد. یادم میآید روزی کنار نهری نشسته بودم و جریان آب را تماشا میکردم
نیرویی مغناطیسی روحم را فراگرفت و لحظاتی خودم را غرق آن جریان دیدم. در کسری از ثانیه سفر طول و دراز این جریان از خیالم گذشت، لبخند و شیطنت پسربچههایی که آبتنی میکردند، کشاورزی که باغ و مزرعهی خویش را آبیاری کرده و دستهایش به علامت سپاس رو به آسمان بود، حیوانات یا پرندگانی که به وقت کوچ در میانهی دشت به لبهی نهر سیراب شدند؛ مانند فیلم گذشت. یک لحظه آرزو کردم که ای کاش رودآبی بودم که هر لحظه زندگی و حیات میبخشیدم. سالها گذشت و در بازی زندگی به جایی رسیدم که بهتر دیدم قلمی دست بگیرم و بستری از حروف و کلمات بسازم که به گونهای دیگر عطش خویش را سیراب کنم شاید از این گذر کسی پیالهی آبی هم بنوشد.
انگار همیشه یه چیزی باید کم باشه...فرقی هم نمیکنه کجا باشی یا چطور زندگی کنی...مثل چارپایه ای که یه پایهش نیس...مثل غذایی که یه طعمی که نمیدونی چیه در آن کمه.. حلقهی گم شدهای که باعث میشه مدام دنبال آن بگردیم و همه چیز رو امتحان کنیم...
انگار هم قرار نیس پیدا بشه...شایدم یه دست نامرئی تو کاره که وقتی میبینه داریم به آن نزدیک میشیم باز از جلوی دست ما برمیداره که بازی زندگی ادامه داشته باشه...آخه وقتی ما برسیم این چرخ از گردش میفته...