-
در سایهسار کتابی
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:57
17فوریه ۲۸بهمن۱۴۰۴ "زندگی یعنی ازدواج و بچهدار شدن..."و پرت شدم به دنیای خودم. آری منم از همین بیزار بودم. ندیده بودم که ازدواج اتفاق خوشایندی به نظر بیاد، سه خواهر بزرگترم با صلاحدید پدربزرگ به خانهی بخت رفته بودند یادم نیست آنها را خوشحال دیده باشم که از سر شوق مهیای آن شوند. همچنین برادر بزرگم خیلی...
-
کتاب گرسنگی
سهشنبه 21 بهمن 1404 16:25
10فوریه ۲۱ بهمن "در نتیجهی شکستن قوزک پایم چیزهای فراوانی دانستم. عمیقترین آنها این بود که بخشی از شفا یافتن مراقبت از بدن و آموختن این است که چگونه رابطهای انسانی با بدنت برقرار کنی." چند صفحه قبلتر هم این جمله را خواندم. "ناگزیر شدم توقف کنم و نفسی بکشم و خودم را به حساب بیاورم" شاید کلیت...
-
کتاب گرسنگی
سهشنبه 14 بهمن 1404 15:44
حسهایی رو زنده کرد که تلاش کرده بودم نادیده بگیرم حسهایی که شرم بیان داشتم یا اصلا بلد نبودم چگونه بیان کنم. چه خوبه خوندن بعضی کتابا مثل تراپی رفتن است. حرفایی هست که هیچ وقت نمیتوان به کسی گفت.تا ابد ته جان آدم میمونند ممکنه آدم را از پا بندازند اما خودشان تا ابد زنده میمانند و با حافظهی سلولی ما به نسخهی...
-
کتاب گرسنگی.
چهارشنبه 8 بهمن 1404 15:44
ص۳۲۴ "حسی بیگانه و آزاردهنده دارم." شاید پر از حسهای بیگانه و آزاردهنده باشم منظور از بیگانه، ناشناخته بودن آن است حسی بدون نام مانند موجودی موهوم و ناشناخته، ترسناک میآید و به همین خاطر آزاردهنده میشود چون من را گیج میکند و کنترل را از دستم خارج میکند.
-
جایی برای...
سهشنبه 7 بهمن 1404 15:00
اخیرا متوجه شدم کاملا به احساس و افکارم آگاه نیستم و آنچه میگویم و مینویسم شبحی از این دو، تصویر مبهم و شاید نزدیک به این دو باشد اما چیزی که دلگرمم میکند که هر روز آگاهتر به لحظه میشوم هرچه این فاصله کمتر شود آمادهتر و توانمندتربرای تبدیل این دو به کلمه میشوم.
-
شهر فرنگ
سهشنبه 30 دی 1404 15:19
نها الراضی(۲۰۰۴_۱۹۴۰) هنرمندی عراقی بود که در یادداشتهای روزانهاش چهرهی متفاوتی از عراقی که تاکنون شنیده بودم را نشان میدهد. یادداشتهای او روایتی از تنهایی آدمها در روزهای جنگ و تحریم را ثبت کرده و در عین حال ردپای زندگی و زیبایی را هم نشانم داد. مردمی که در شرایط بد جنگی و اقتصادی پناه یکدیگر میشوند. وجه دیگر...
-
معجون
یکشنبه 28 دی 1404 10:57
ص۵۵۳ کتاب میگه: "محافظ جوانک درشتاندامیست که شبیه میکل آنژ است چهرهی فوقالعادهای دارد اما دندانهای همهشان بهخاطر جویدن قاط افتضاح است." و سریع شیوهی سرایت عادتها از ذهنم گذشت کافی است چند بار شاهد یک رفتار تکراری باشیم تا کمکم به سمت آن کشیده شویم، انگار تکرار زشتی و نامتعارف بودن آن را از بین...
-
ادامهی بودن.
شنبه 27 دی 1404 14:46
"سلام" ادامهی متن پست قبلی را نوشتم اما دقیقهی نود از انتشار آن صرفنظر کردم. راستش شخصیتهای "جک و رندال" سریال This is us باعث شدند مردد شوم. آخه دیدم دارد تهوعآور میشود از بس از دید مثبت به زندگی نگاه کردم و آن را به دیگران یادآور شدم...این طور فرصت حس کردن درد و رنج را از خود و دیگران...
-
بودن
جمعه 26 دی 1404 14:42
"سلام" لابد خیلی خندهدار است که متن را با سلام آغاز کنم اینو به رسم رضا انجام دادم. او همهی متنهای توی وبلاگش را با این کلمه شروع میکند هرگز از او نپرسیدم چرا؟ چون ترسیدم فهم من را قضاوت کند...خلاصه نمیدانم سلام را خطاب با مخاطب مینوشت یا داشت به من درونش شخصیت میداد...برای اینکه شفاف باشم به شما...
-
یادداشت22
سهشنبه 23 دی 1404 21:57
باید از تمام چیزهایی که میتواند احساسات من را بیدار کند مراقبت کنم. حیات درونی من وابسته به این محرکهاست. مثلا فیلمها و کتابهایی که میخوانم جلوی گسترش سرما و بیحسی در بدنم میشود. شاید تکرار ناگهانی ضربهها، از اختیار من خارج باشد اما میتوانم پا بهپای قهرمانهای خیالی، وقایعی را زندگی کنم که گرچه برای من دور...
-
وسط این همه هیاهو
دوشنبه 22 دی 1404 12:41
به کرات این جمله را شنیدم: "از آدمهایی که خیلی خوب و مهربانند بترس و دوری کن." و راستش حس بدی هم میداد و باعث میشد خودم را بکاوم چون از دیگران شنیده بودم که من را خوب و مهربان میدانند... لازم بود این پیشآگاهی را برای جملهی بعدی بدهم که "جک پیرسون" سریال This is us تلاش میکرد خوب و مهربان...
-
من کدام هستم؟
یکشنبه 16 آذر 1404 10:50
قبل از آن را به یاد ندارم اما درست بعد از اینکه دلم را باختم ناگهان خودم را در محاصرهی صداهای توی سرم دیدم هر کدام از یک طرف چیزی به شخصیت عاشق درونم میگفت، هر کدام ادعایی داشت که تلاش میکرد در این مناظره مچ عاشقم را بخواباند...اما زهی خیال باطل هالک عاشق درونم همه را حریف بود. ولی ظاهرا ویژهگی سماجت را از من به...
-
روز 11
شنبه 7 تیر 1404 14:32
جنگ تمام شده اما هنوز حال و هوای آن پابرجاست. انگار دوران پایداری امنیت روحی و روانی به پایان خود رسیده، انگار دیگه نمیشه به شرایط اعتماد کرد. دغدغهای به دغدغههای روزمرهی ما اضاف شده است. امری که از ارادهی ما خارج است. صدای ضعیف و دوری توی سرم میگوید: نمیشه توی این نقطه ماند تا بوده همین بوده...باید یادبگیری کنار...
-
برای تو
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 13:36
بنویس بنویس و راهی به آسمان باز کن، از کلمات نردبانی برای قدمهایم بساز. و شعری برای آواز. بگذار جادوی صدایت بهنگام خواندن، خوابم را حرام کند.
-
برای تو
یکشنبه 31 فروردین 1404 15:23
باز انگار توی یک دور باطل دیگری افتادم. نمیدانم از خودم فرار میکنم یا از تو!...فقط میخواهم بروم اما میبینم باز راهها به هم میپیچند و مسیر تو را پیش پایم میگذارند...وسط این غوعا ندایی درونی مرا میخواند که برگردم. نگاهش کنم، چشم تو چشمم شود، کاش حرف میزد، بدبختی چیزی نمیگوید، فقط زل زده به من میخواهد بشنود....
-
برای تو
یکشنبه 31 فروردین 1404 15:22
باز انگار توی یک دور باطل دیگری افتادم. نمیدانم از خودم فرار میکنم یا از تو!...فقط میخواهم بروم اما میبینم باز راهها به هم میپیچند و مسیر تو را پیش پایم میگذارند...وسط این غوعا ندایی درونی مرا میخواند که برگردم. نگاهش کنم، چشم تو چشمم شود، کاش حرف میزد، بدبختی چیزی نمیگوید، فقط زل زده به من میخواهد بشنود....
-
ضیافت بیپایان
جمعه 17 اسفند 1403 15:40
۱_ ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد، فرصتی شد از پشت شیشه، رفتوآمد مردم را در روزهای پایانی سال تماشا کنم، چهرهها خسته و گامها پرشتاب. زندگی بیتفاوت در جریان است و اصلا حال کسی را نمیپرسد، رانندهی ماشین دست راستی انگار این را فهمیده است، روی در با انگشتش ضرب گرفته و صدای بلند پخش موسیقی را در پسزمینه خیابان رها...
-
قافله عمر
سهشنبه 2 بهمن 1403 14:35
امروز ۲/بهمن/۱۴۰۳ است.حدود هشت ماه از روز تولدم گذشته و من باز چیزی اینجا ننوشتم. حسی به من میگوید باید چیزی را توضیح بدهم انگار مخاطبی دارم که میخواهد علت آن را بداند و میپرسد! احتمالا پیش خود بگوید: تو که نمیخواستی بنویسی یا تنبلی یا حرفی نداشتی چرا اینجا را دایر کردی؟ آدم باید بدونه چرا یه کاری رو میکنه یعنی...
-
همزاد
یکشنبه 30 دی 1403 13:10
تیر ماه که برسد انتظار منم به سر میآید خسته شدم، حکم دوندهای را داشتم که در انتهای مسیر مسابقه به نفسنفس افتاده، لابلای همین نفسها یکی توی سرم تکرار میکرد: چند قدم بیشتر نمانده دوام بیاور...چیزی نمانده... فکرهایم را کردم، به خط پایان که برسم علم انتظار را از روی دوشم به زمین میگذارم. و دستمال سفیدم را به علامت...
-
چرا میخواهم داستان نویس بشوم؟
چهارشنبه 19 دی 1403 12:49
چون دلم میخواد بارها و بارها زندگی کنم. و در کنار شخصیتهایی که میسازم به سرزمینهای مختلفی سفر کنم، در کنار آنها قادر به شنیدن صدای احساس و افکارم میشوم و در قالب قصههایی که مینویسم امتداد پیدا میکنم، زنده خواهم ماند نه برای اینکه نویسندهی معروفی خواهم شد بلکه برای اینکه داستانها راهی برای تبدیل شدن من به...
-
واگویه
دوشنبه 7 آبان 1403 12:44
انگار همیشه یه چیزی باید کم باشه...فرقی هم نمیکنه کجا باشی یا چطور زندگی کنی...مثل چارپایه ای که یه پایهش نیس...مثل غذایی که یه طعمی که نمیدونی چیه در آن کمه.. حلقهی گم شدهای که باعث میشه مدام دنبال آن بگردیم و همه چیز رو امتحان کنیم... انگار هم قرار نیس پیدا بشه...شایدم یه دست نامرئی تو کاره که وقتی میبینه داریم...
-
مطمئنی؟
چهارشنبه 17 مرداد 1403 16:03
حالت خوبه؟ سوال سادهایه اما همیشه جوابم به پرسنده با تردید بوده است. نه خوب خوبم، نه بدِ بدَم. وقتی از ترازوی انصاف استفاده میکنم میبینم وزن خوبی بیشتر است اما اینم به معنای نادیده گرفتم اون یکی بخش است.بگویم خوب نیستم، بدک نیستم اینبار از آنطرف بوم افتادم... هیچ وقت نمیتوان با اطمینان این یا آن بود بیخود نیست...
-
ما ادمها
دوشنبه 15 مرداد 1403 11:47
آخرش به رفتن است. فعلی که هزاران بار صرف شده که چیزی توی سر ما فرو کند اما نمیشود که نمیشود لجباز درونم غُد است اصرار دارد خلاف آن را باور کند...راستش کمی حق دارد همه وقتی میآیند ادعاها دارند...یکی نیست بگوید: آدم حسابی تو که میدانی آدم ماندن نیستی چرا با احساس این بچهی لجوج بازی میکنی و دنیای اونو بهم...
-
خوشبختی
چهارشنبه 10 مرداد 1403 10:45
درسته که خوشبختی یک امر نسبی است اما فکر میکنم همهی ما خوشبختیم یا دستکم میتوانیم خوشبخت باشیم فقط کافیه بدانیم و بفهمیم از زندگی چه میخواهیم.
-
یادآوری
چهارشنبه 6 تیر 1403 11:18
وقتی میبینم خوبی و لطف امروز آدما یه روز یه پتک و چکش بدل میشه با خود تصمیم میگیرم که لطف هر کسی رو نپذیرم و چقدر خوشحالم که من چنین عادتی رو ندارم و سعی کردم خوبی و لطف خودم را یادآوری نکنم. خوب میدانم که هر چه بوده برای دل خودم انجام دادم و لذتشو بردم پس منتی نمیماند که سر دیگری بذارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 خرداد 1403 11:18
چه خوبه چیزی که میخوام رو ندارم... باعث میشه مشتاق و کنجکاو زندگی کنم.
-
ملاقات...
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1403 14:55
دراز کشیدم و چشمم را به سقف دوختم...هر شب موبایل رو زودتر خاموش میکنم و برای خواب آماده میشم با این امید که صدای شب را بشنوم... سکوت همه جا رو فرا گرفته هر چه گوش تیز میکنم صدایی نمیآید حتی ذهن وراجم هم لبهایش رو دوخته...دلم برای پرسه زدن شبانه توی کوچه پس کوچههای شهر درونم تنگ شده، برای شنیدن همهمه و صداهای توی...
-
انتخاب تو کدام است.
سهشنبه 8 اسفند 1402 11:19
هر آنچه تجربه و زندگی میکنم میتواند مرا نابود کند یا بسازد، گاهی دستی از بیرون مانند وزش نسیم و بادی مسبب این اتفاق میشود اما برای ساختن دستهای من هستند که باید حرکتی بزنند و بنای خودم را بسازم.
-
جایی برای ...
پنجشنبه 12 بهمن 1402 12:19
من اینجا خیلی وقتها با خودم حرف میزنم. چون آدم مدام نیاز به یادآوری داره. آدم نیاز داره صدای درون خودش رو بشنوه. نیاز داره یادش بیاد که اوضاع تغییر میکنه و روزهای بهتر و بدتر میان. نیاز داره برگرده ببینه چه راهی رو اومده. گاهی نیاز داره بشنوه تنها نیست. گاهی نیاز داره بفهمه تو تنهاییش چجوری آدمیه. نیاز داره بنویسه...
-
مال هم نیستیم.
جمعه 6 بهمن 1402 10:16
اولین بار که پرده از احساست برداشتی.. گفتی ترسیدم بمیرم و تو بیخبر بمونی که چه اندازه دوستت دارم، حسی که سالها کنج دلت مخفی مانده بود. امروز که این جمله رو خواندم " یه روز قراره بمیرم، بدون اینکه شانس اینو داشته باشم که ازت خداحافظی کنم" منو به فکر برد که ما آدمها هیچوقت مال هم نبودیم و نمیشیم...گواهش...