قبل از آن را به یاد ندارم اما درست بعد از اینکه دلم را باختم ناگهان خودم را در محاصرهی صداهای توی سرم دیدم هر کدام از یک طرف چیزی به شخصیت عاشق درونم میگفت، هر کدام ادعایی داشت که تلاش میکرد در این مناظره مچ عاشقم را بخواباند...اما زهی خیال باطل هالک عاشق درونم همه را حریف بود. ولی ظاهرا ویژهگی سماجت را از من به ارث بردهاند. خلاصه چارهای ندیدم جز اینکه همه را دوست ببینم و اینطور گارد همه را باز کنم.
در این گذر یاد گرفتم همه را دوست بدارم به حرف دلشان گوش بدهم. و در طول این تعامل دریافتم که شاید این صداها بقایای نقشهایی بوده که طی میلیونها سال زیست کردم و در حال حاضر به تناسب موقعیت بر صحن زندگیم ظاهر میشوند. پس از دست آنها دلخور نباشم وقتی به جای من وارد عمل میشوند. دست آنها وقتی کوتاه میشود که من بدانم و بتوانم عملکردم را بهبود بدهم. این توانمندی با تامل و آموزش تقویت میشود. با پذیرش خودم.