.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

روز 11

 جنگ تمام شده اما هنوز حال و هوای آن پابرجاست. انگار دوران پایداری امنیت روحی و روانی به پایان خود رسیده، انگار دیگه نمیشه به شرایط اعتماد کرد. دغدغه‌ای به دغدغه‌های روزمره‌ی ما اضاف شده است. امری که از اراده‌ی ما خارج است.

صدای ضعیف و دوری توی سرم می‌گوید: نمیشه توی این نقطه ماند تا بوده همین بوده...باید یادبگیری کنار آن زندگی کنی...وقتی میگم زندگی فقط خوردن و خوابیدن نباشد.
مکث کوتاهی کردم و نوار سریعی از افکار، تصاویر و پاسخ‌ها از ذهنم گذشت که همه نمونه‌هایی در تایید صدای سرم بود.
زندگی همواره این را به من و ما یادآور شده که یادبگیریم. گاهی توقف کردم، گاه رها کردم و گاهی تلاش کردم به تناسب توان روحی و روانی خودم عمل کردم. این بار هم کمربندم را می‌بندم و ادامه خواهم داد.
یک موضوع دیگه که دو روزه که ذهنم را درگیر کرده است. حسی غلیظ و سنگین درونم احساس می‌کنم که مانند بخاری بالا می‌آید و مدام بیشتر می‌‌شود. و حال درونم را پس می‌کند. نمی‌دانم دیگران هم این تجربه را دارند یا نه؟ شاید هم در شتاب‌ زندگی و مسؤلیت‌هایشان گم و نامحسوس شده است. اما چیزی که برای من روشن شده است تا وقتی با افراد مهم زندگیم ارتباط دارم و باهم صحبت می‌کنیم، از حال هم خبر داریم
این توده‌ی گازی از جنبش می‌افتد. 
بیا از یک زاویه‌ی دیگر نگاه کنیم.

فکر کن یک محرک درونی است که ترا به انجام کاری هدایت می‌کند. نیرویی به تو وارد می‌کند تا به سمت جلو و در حرکت باقی بمانی...

  ادامه مطلب ...