"سلام"
لابد خیلی خندهدار است که متن را با سلام آغاز کنم اینو به رسم رضا انجام دادم. او همهی متنهای توی وبلاگش را با این کلمه شروع میکند هرگز از او نپرسیدم چرا؟ چون ترسیدم فهم من را قضاوت کند...خلاصه نمیدانم سلام را خطاب با مخاطب مینوشت یا داشت به من درونش شخصیت میداد...برای اینکه شفاف باشم به شما میگویم که سلام را به شما دادم...شمایی که بودن کنارتان را دوست دارم میخواهم بدانید چه اندازه حضورتان به من قدرت میدهد که روزهای سخت را تحمل کنم شمایی که باعث شدید روزهای سختم را دوست بدارم روزهای سخت همانقدر که دردناک هستند اما میتوانند زیبا باشند اگه گفتید چه چیز به این سختی، زیبایی میبخشد؟
میدانم پرسشم کودکانه است اما اصرار دارم نظرتان را بدانم.
ادامه دارد...
باید از تمام چیزهایی که میتواند احساسات من را بیدار کند مراقبت کنم. حیات درونی من وابسته به این محرکهاست. مثلا فیلمها و کتابهایی که میخوانم جلوی گسترش سرما و بیحسی در بدنم میشود. شاید تکرار ناگهانی ضربهها، از اختیار من خارج باشد اما میتوانم پا بهپای قهرمانهای خیالی، وقایعی را زندگی کنم که گرچه برای من دور از ذهن هستند اما میتوانم آن را عمیقا درک کنم. چقدر به گوشم نزدیک شده، فکر میکردم آنچه در فیلمها دیده و یا در کتابها خواندهام در همان محدوده باقی است اما میبینم زمان چه شتابی برداشته تا به من ثابت کند که جدای از هم نیستیم و خوشی و ناخوشی جریانی متناوب است.