.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

قافله عمر

امروز ۲/بهمن/۱۴۰۳ است.حدود هشت ماه از روز تولدم گذشته و من باز چیزی اینجا ننوشتم.
حسی به من می‌گوید باید چیزی را  توضیح بدهم انگار مخاطبی دارم که می‌خواهد علت آن را بداند و می‌پرسد!
احتمالا پیش خود بگوید: تو که نمی‌خواستی بنویسی یا تنبلی یا حرفی نداشتی چرا اینجا را دایر کردی؟ آدم باید بدونه چرا یه کاری رو می‌کنه یعنی اهدافی یا هدفی برای آن داشته باشه، دلیلی که انگیزه‌ی تداوم بده.
: <<بله حق با تو است.>>
: <<البته که حق با منه و اگه فکر کردی با این جمله دهنمو می‌بندی یا سرمو شیره مالیدی... سخت در اشتباهی...حالا گوشم باتوست هرچی می‌خوای بگو..‌
: <<چندتا احتمال بود یکی
وقت نداشتم، دوم حس و حرفی برای نوشتن نداشتم. اما چرا اینجا را دایر کردم؟ شاید فکر کردم خود پنجاه‌سالگی به تنهایی بتواند انگیزه بدهد که روندی مستمر و تداوم پیدا کند...اما الان فهمیدم ساختن و استمرار یک امر خودکار نیست و باید اراده و برنامه‌ای باشد که این چرخ را بگرداند...
وقتی دیدم فاصله پنجاه تا پنجاه‌یک سالگی فقط بیست‌وچهار یادداشت نوشته شده است  برای این‌که از خودم مایوس نشوم یا خود را سرزنش نکنم. تسامح کردم البته اگر از من به دل نگیری تقریبا هر روز فقط توی یادداشت موبایلم چیزهایی نوشتم، شاید بگویی:<< تو که هر روز می‌نویسی چرا میگی حسش نیست یا حرفی نداشتم؟!>>
برای این هم جوابی دارم آنجا مخاطب ندارد و دستم برای فکر کردن و نوشتن باز است، اما اینجا انگار یه مخاطب سخت‌گیر و کنترل‌گر دارم. و در برابر دیدگانش، کلمات خجالتی و کمرو می‌شوند و پشت هم مخفی می‌شوند و بازی اصرار و انکار آنها، من و قلمم را خسته می‌کند.

توی آن یادداشت خودسانسوری ندارم و نه از چیزی خجالت می‌کشم

  ادامه مطلب ...