اصلا همه چیز زیرِ سرِ همین خداست
که تو را بی هیچ دلیلی آنقدرمجبور به نوشتن برای تو می کند
همه ی افتخار دلم این است که هنوز فقط برای تو تنگ می شود.
وقتی در زمستان سرد و خاموش
می روید از دل خاک
نیلوفری زیبا..
نشانی از امید است
حتی در زمستان
عشق هم زنده ست..
کاش من هم،
همسفر باران می شدم
و در کوچه پس کوچه ی گذرت
می باریدم
تا شاید دو باره بوی خاطره ام
به هوا بلند شود
تا شاید پر کند مشامت را...
جمعه هفته پیش:
مژگان : تو هم غروبای جمعه دلت میگیره؟
_: سابق آره اما الانا نه..
مژگان : چرا
_: خب اگه میهمان باشد که سرم شلوغه و اگه مههمانی نباشد معمولا با یه برنامه ریزی اوقات رو با خواهرو برادر
پر میکنیم اگه برنامه تفریحی و گشت وگذار باشد که صبح زود از شهر خارج میشویم و تا بعد از غروب برمی گردیم
که دیگر آنقدر خسته میام که دلم میخاد یه راست به رخت خواب شیرجه بزنم..
اگه خونه باشیم از قبل چندتا فیلم تهیه میکنیم و دورهمی با هم تماشا میکنیم عصرش هم علیرضا و مامان،باباش
میاند و جمع ما رو رونق می بخشد که معمولا شام رو از بیرون میگیریم و دور همی ما تا 12 شب ادامه پیدا میکند..
اما یه کم که گذشت دیدم همه ماجرا فقط اینایی که گفتم نبوده...
و عمیق تر احساسم رو سرچ کردم و به سرعت بر فراز جمعه های هفته های قبل و ماه های قبل پرواز کردم..
دیدم سال هاست که این حس از دلم رخت بر بسته است..
آره یادمه از وقتی که قاصدک گرده عشق را به دلم پاشید و شقایق های کویر دلم رو بارور کرد ..این حس
با من غریبه شد...زندگی خیلی زیبا و شیرین تر ا این حرفاست که آنرا به رنگ دلتنگی و گرفتگی کبود و
تلخ ببینیش..
نه اینکه دلم نمیگیره اما منحصر به عصر جمعه نبوده و نیست..
حالا این حس مث یه علامت هشداره که میخادبه من یه چیزی بگه ..
مث صدای ویبره ی گوشیمه که نشان دهنده ی رسیدن یک پیامه..
پس دلگیر نیس و باطیب خاطر به انتظار کشف رازش ..چشم به دهان آن مینشینم..
پس زانوی غم بغل گرفتن ندارد.
عصر جمعه دیروز:
یه دوست : سلام .چه می کنی با عصر جمعه؟
وقتی متوجه پیامت شدم ..که دیر وقت بود و مناسب ندیدم که مزاحم بشم ..فکر کردم به این
بهانه یه پست تازه بگذارم و جوابت رو اینجا بخوانی..