این طرز فکر برای من بسیار آشنا است اما نمیدانم چرا وقتی دوباره در مسیر زندگی قرار میگیرم از آن غافل میشوم یا رد کمرنگی که از آن ته ذهنم مانده قدرت بازدارندگی ندارد؟
ولی خوشحالم که خوانش این کتاب دارد به من یادآورمیکند که دانستنیهای خود را مرور کنم و باور کنم شفا مفهوم گستردهای دارد. مثلا در مورد بخشیدن آدمهایی که به من آسیب زدن وقتی حاصل میشود که دیگر یادآوری خاطرات مربوط به آنها خشم من را بالا نمیآورند و در رابطه با خودم نگاه زیبای توام با همدلی را پیش بگیرم...شفا در فرض زندگی من این است که هنوز بتوانم راهی میان این آشفتگی و آشوب برای خود باز کنم و همچنان رو به افق حرکت کنم.
حسهایی رو زنده کرد که تلاش کرده بودم نادیده بگیرم
حسهایی که شرم بیان داشتم
یا اصلا بلد نبودم چگونه بیان کنم.
چه خوبه خوندن بعضی کتابا مثل تراپی رفتن است.
حرفایی هست که هیچ وقت نمیتوان به کسی گفت.تا ابد ته جان آدم میمونند
ممکنه آدم را از پا بندازند اما خودشان تا ابد زنده میمانند و با حافظهی سلولی ما به نسخهی بعدی ما منتقل میشن...آنقدر منتظر میمانند تا به شکلی بروز پیدا کنند و رفتار شوند به نیروی فرازمینی میمانند که میزبان را به کنترل خود درآورده باشند.
ص۳۲۴
"حسی بیگانه و آزاردهنده دارم."
شاید پر از حسهای بیگانه و آزاردهنده باشم منظور از بیگانه، ناشناخته بودن آن است حسی بدون نام مانند موجودی موهوم و ناشناخته، ترسناک میآید و به همین خاطر آزاردهنده میشود چون من را گیج میکند و کنترل را از دستم خارج میکند.
اخیرا متوجه شدم کاملا به احساس و افکارم آگاه نیستم و آنچه میگویم و مینویسم شبحی از این دو، تصویر مبهم و شاید نزدیک به این دو باشد اما چیزی که دلگرمم میکند که هر روز آگاهتر به لحظه میشوم هرچه این فاصله کمتر شود آمادهتر و توانمندتربرای تبدیل این دو به کلمه میشوم.