.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

در سایه‌سار کتابی


17فوریه
۲۸بهمن۱۴۰۴
"زندگی یعنی ازدواج و بچه‌دار شدن..."و پرت شدم به دنیای خودم.
آری منم از همین بیزار بودم. ندیده بودم که ازدواج اتفاق خوشایندی به نظر بیاد، سه خواهر بزرگ‌ترم با صلاحدید پدربزرگ به خانه‌ی بخت رفته بودند یادم نیست آن‌ها را خوشحال دیده باشم که از سر شوق مهیای آن شوند. همچنین برادر بزرگم خیلی مقاومت کرد و آخرش ریش‌سفید همسایه او را گوشه‌ی رینگ گیر انداخت و بله را در تنگنای شرم و حیا از او گرفت که اجازه‌ دهد به خواستگاری دختر عمو بروند. و تقریبا تمام مراسم بدون حضور او انجام شد حتی روز عروسی کاروان عروس تا سر کوچه رفت که ناگاه متوجه شدند داماد جا مانده است.

شاید ذهن منم شرطی شده بود.
می‌دانستم چه چیز را نمی‌خواهم اما نمی‌دانستم بجای آن چه باید بخواهم.
و اینطور شد که زندگی انتخاب کرد چگونه و از چه مسیری به زندگی خود ادامه بدهم. همسر و مادر شدن برای من جذاب نبود دوست داشتم شبیه فیلم‌ها و قصه‌‌ی کتاب‌ها اول عاشق شوم از انتظار من سال‌ها گذشت تا کسی توانست قلبم را بلرزاند. وقتی درختی وسط سرمای زمستان شکوفه بزند نمی‌توان انتظار داشت به بار بنشیند. شایدم این بار هم تقصیر من بود آری باز من فقط عاشق شدن را خواسته بودم نفهمیدم بعد از آن چه باید خواست...

کتاب گرسنگی


10فوریه
۲۱ بهمن
"در نتیجه‌ی شکستن قوزک پایم چیزهای فراوانی دانستم. عمیق‌ترین‌ آنها این بود که بخشی از شفا یافتن مراقبت از بدن و آموختن این است که چگونه رابطه‌ای انسانی با بدنت برقرار کنی."
چند صفحه قبل‌تر هم این جمله را خواندم. "ناگزیر شدم توقف کنم و نفسی بکشم و خودم را به حساب بیاورم"  شاید کلیت مفهوم چالش‌ها همین است که ما شتاب زندگی را کم کنیم و لحظه‌ای درنگ کنیم و دوباره نگاهی به پیرامون خود بندازیم و با حضور عمیق‌تری ببینیم و بشنویم.

این طرز فکر برای من بسیار آشنا است اما نمی‌دانم چرا وقتی دوباره در مسیر زندگی قرار می‌گیرم از آن غافل می‌شوم یا رد کم‌رنگی که از آن ته ذهنم مانده  قدرت بازدارندگی ندارد؟ 

ولی خوشحالم که خوانش این کتاب  دارد به من یادآورمی‌کند که دانستنی‌های خود را مرور کنم و باور کنم شفا مفهوم گسترده‌ای دارد. مثلا در مورد بخشیدن آدم‌هایی که به من آسیب زدن وقتی حاصل می‌شود که دیگر یادآوری خاطرات مربوط به آن‌ها خشم من را بالا نمی‌آورند و در رابطه با خودم نگاه زیبای توام با همدلی را پیش بگیرم...شفا در فرض زندگی من این است که هنوز بتوانم راهی میان این آشفتگی و آشوب برای خود باز کنم و همچنان رو به افق حرکت کنم.

کتاب گرسنگی

حس‌هایی رو زنده کرد که تلاش کرده بودم نادیده بگیرم

حس‌هایی که شرم بیان داشتم

یا اصلا بلد نبودم چگونه بیان کنم.

چه خوبه خوندن بعضی کتابا مثل تراپی رفتن است.

حرفایی هست که هیچ وقت نمی‌توان به کسی گفت.تا ابد ته جان آدم می‌مونند

ممکنه آدم را از پا بندازند اما خودشان تا ابد زنده می‌مانند و با حافظه‌ی سلولی ما به نسخه‌ی بعدی ما منتقل میشن...آنقدر منتظر می‌مانند تا به شکلی بروز پیدا کنند و رفتار شوند به نیروی فرازمینی می‌مانند که میزبان را به کنترل خود درآورده باشند.

کتاب گرسنگی.

ص۳۲۴
"حسی بیگانه و آزاردهنده دارم."

 شاید پر از حس‌های بیگانه و آزاردهنده باشم منظور از بیگانه، ناشناخته بودن آن است حسی بدون نام مانند موجودی موهوم و ناشناخته، ترسناک می‌آید و به همین خاطر آزاردهنده می‌شود چون من را گیج می‌کند و کنترل را از دستم خارج می‌کند.

جایی برای...

اخیرا متوجه شدم کاملا به احساس و افکارم آگاه نیستم و آنچه می‌گویم و می‌نویسم شبحی از این دو، تصویر مبهم و شاید نزدیک به این دو باشد اما چیزی که دلگرمم می‌کند که هر روز آگاه‌تر به لحظه می‌شوم هرچه این فاصله کمتر شود آماده‌تر و توانمند‌تربرای تبدیل این دو به کلمه می‌شوم.