-
واگویه
دوشنبه 27 آذر 1402 13:07
دلم میخواد بگم:.... بعضی احساسات و جملات عصارهی یه عمر زندگی، تجربهی زیستهایست...اما نمیشه با صدای بلند آنرا گفت...ترس قضاوت شدن باعث میشه خود را سانسور کنیم.
-
واقعیتهای تلخ
یکشنبه 28 آبان 1402 12:27
انگار فرقی نمیکنه آدمها چه نسبتی با هم دارند آخرش متوجه میشی هیچ انطباقی با تصور ما ندارند حتی نزدیکان
-
پناه است یا خطر؟
سهشنبه 21 شهریور 1402 14:18
گیر کردم توی این مرحله، چند ماه گذشته؟ نمیدانم فقط این را میدانم که انگار دیگر برایم مهم نیست که بتوانم با سیوپنج حرکت شصتوسه خانه را منفجر کنم. بیهوا مهرها را بالا، پایین و چپ و راست حرکت میدهم و تعداد حرکاتم صفر میشود و دوباره از اول... چندباری آدم کلافهی درونم سرم فریاد کشیده که بس نشد، بابا بازی توی این...
-
کلمه
پنجشنبه 12 مرداد 1402 15:50
محمود درویش میگه من تورا همانطور دوست داشتم که آرزو می کردم یکی مرا دوست داشته باشد:)
-
سفالینی
جمعه 30 تیر 1402 12:43
کاش میشد بعد از مرگ جسمم را به کوره بسپارند... _ جدی میگی؟ مطمئنی؟ چرا فکر کردی در آتش سوختن بعد از مرگ درد ندارد؟ حاضری تن به این تجربهی سوزناک بدهی؟ اصلا این ایده از کجا آمد؟ _ دلم خواست اثری از من باقی بماند، اشتباه نکن برای جاودان شدن نبود که این تمنا به دلم افتاد...خیر.. با خود گفتم کاش میشد بعد از مرگم به...
-
عشق
دوشنبه 19 تیر 1402 10:17
_ دیگه نمیتوانم عاشق بشم. _نمیتوانم یعنی چی؟ قلبت ناتوان شده؟ _نه. _پ چی؟ نگاهش به من بود اما حواسش پریده بود...اینجا نبود. چند ثانیه به کندی در سکوت گذشت...وقتی برقی از چشماش جهید معلوم شد که به کالبد خود بازگشته نفس عمیقی کشید و با صدای آرامی گفت: عشق آنها زمینی است. یاد بحثهای گروهی با موضوع عشق افتادم...این...
-
آدمها
جمعه 16 تیر 1402 11:00
انگار از آدما دیگر برنمیآید که تکیهگاه هم بشوند. و چه حیف که قبل از اینکه داس مرگ ما را درو کند برای یکدیگر بمیریم.
-
یه سال دیگر
شنبه 3 تیر 1402 11:22
تا کودکیم تولد و جشن تولد برای ما شادی و رقص،کادو گرفتن، کیک خوردن و بادکنکهای رنگی بود: در نوجوانی و جوانی برای توسعهی ارتباط و تقویت دوستیهاست..اما از یه جایی به بعد روز تولد یه حس ناشناختهای از تضاد را به همراه دارد حسی که برای پنهان نگه داشتن آن تلاش میکنیم خوشحالتر باشیم و تولدمان را پر زرقو برقتر جشن...
-
یه تمنا
شنبه 27 خرداد 1402 20:12
خدایا کاشی منو گردن میگرفتی،..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1400 11:50
کتاب میخوانم، مینویسم تا همه چیزی برای من قابل درک شود.
-
انتخاب
جمعه 7 خرداد 1400 12:10
به قول خانم فلاح زندگی همان رنج بردن است...مثل دوست داشتن تو که سراسر رنج بوده برای من...اما من علیرغم این رنج دوستش دارم، از تو چه پنهان عشق تنها صحنه بازی من است تنها نمایشی که مرا به بازی میگیرد...انگار که هزاران سال قبل زیستهام و همهی نقشها را تجربه کردم وقتی تو آمدی من جایی بیرون زندگی ایستاده بودم به...
-
ساده
یکشنبه 2 شهریور 1399 13:56
در حالیکه وارد شدم در را محکم هُل دادم و با صدا پشت سرم بسته شد و تند تند از پشت باغچه، خودم را به پلهها رساندم، وقتی بالا میرفتم، یک بار نزدیک بود بیافتم. از خودم، از تو ...از همه دلخور بودم. کلید انداختم زانویم را به در چسباندم اما قبل از اینکه فشاری وارد کنم با پایین دادن دستگیره در باز شد. کف هال و دیوارها همه...
-
یکی از هزارزن
سهشنبه 28 مرداد 1399 22:15
یواشکی در را باز کردم و پاورچین پاورچین از پشت باغچه به سمت حیاط خلوت رفتم از پلهی آهنی بالا رفتم پاگرد جلوی ساختمان پر از خاکروبه شده بود گلدانهای نیمه خالی از خاک وشکسته به چشم میخورد کلید را توی قفل درانداختم ودستگیره را پایین دادم گیر داشت، صدای معترض مادرکه میگفت: مرد چندبار بگم یه دستی به این در بکش و بعد...
-
کتری رو بذار
چهارشنبه 22 مرداد 1399 10:51
وقتی داخل شدم روی لبهی حوض رو به گلدانهایش نشسته بود و آبپاش صورتی رنگ خوشگلش کنار پایش بود چنان از خود فارغ بود که متوجه حضور من نشد، معلوم نیست کجاها سیر میکند. یعنی صدای چرخش کلید در قفل و متعاقب آن بسته شدن در را هم نشنیده بود. بوی خاک نم گرفته و سبزههای خیس باغچه، هوای حیاط را پر کرده بود این عادت آببازی را...
-
خودت را از بند...نجات بده.
چهارشنبه 8 مرداد 1399 11:27
دوستی از وقتی کرونا اومده بود مدام استوری شعرهای عاشقانه میگذاشت...یکی اومده زیر استوری گفته توی این شرایط چه دلودماغی داری...بنده خدا در جواب گفتش: عشق ما را نجات میدهد.. راستش هر کسی یه جور خودش را نجات میدهد. گرچه اون گریزگاه به زعم عدهای نادرست باشد...اما در آن لحظه تنها امکان آدمی میشود...فقط وقتی به خود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 تیر 1399 09:50
بگذار عشق سرچشمهی قدرتت باشد.
-
روزخوب
پنجشنبه 12 تیر 1399 11:56
خوبترین روز همین امروز است. همواره به آینده چشم دوختیم که روزهای خوب میآید...یک روزی که همهی احساسات بد، مشکلات من تمام شده باشد یکی روزی که سرشار از حال خوش باشد و هر کدام از ما به تناسب نیاز و انتظارش روز خوب را عاری از یک چیزهایی میداند اما این انتظار باعث شده از حال و اوقات قشنگ آن غافل ماندیم .فقط وقتی که سپری...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 خرداد 1399 22:15
کاش بدون برداشت و تحلیل به حرف یکدیگر گوش میکردیم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 خرداد 1399 14:10
گذر زمان برای هر کسی فرق میکنه،یکی میگه گذشته ها گذشته چون زندگی برای او یک آغاز دیگری داشته و برای یکی گذشته هنوز پابرجاست..انگار فقط حول یک دایرهی چرخان روی دور تکرار بوده و زمان در یک دوره متوقف شده...ایستاده است. و هنوز توی همان داره زندگی می کنه.. وقتی شروعی نداشته باشی عملا انتخاب کردی در همان گذشته باقی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 12:00
نگاه کن به آدمهای دورت ...دلت می خواهد شبیه کدام باشی...هیچ کدام...چرا؟..چون دلم نمی خواهد مثل آنها فکر کنم یا مسیر آنها را آمده باشم..اگر بگویم که آنها تصویری از تو هستند اما در ابعاد دیگری...!!! یا دست کم اینطور فکر کن...؟...خب چه فایدهای برای من دارد؟...اشتباهات آنها را تکرار نمی کنی.. اینم بگویم که قطعا آنها هم...
-
خاطرات.
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 22:42
دو جور خاطرات داریم بعضی آدمو از پا درمیاره و بعضی هم سرپا.. خاطرات خوش جون آدمو نجات میدن.
-
زمستان می رود و رو سیاهی به زغال می ماند
پنجشنبه 15 اسفند 1398 11:28
هوا بهاری شده اما من هنوز سردم است از پنجره ماشین بیرون را تماشا می کنم زمین کم کم دارد سبز می شود ..اما خبری از رسم هر ساله ی اهالی نیست.. همیشه با خودم می گفتم مگر این بیابان ها چی دارد که یک ماه مانده به عید..صحرا پاتوق ماهشهریااا میشود... چادر می زنند و ماشین ها را به ردیف کنار هم پارک می کند تا وقتی باد می وزد...
-
حسی از یک برش کتابی
شنبه 3 اسفند 1398 12:58
_فقط ازتون یک سوال دارم، دلم می خواهد جوابم رو بدین. _بفرمایید. _من رو دوست دارید؟ اُدت بدون تأمل جواب داد: _بله این گفتگو منو توی فکر برد.. پاسخ به این پرسش چه اندازه حیات بخش است مخصوصا اگر منتظر و مشتاق شنیدن آن، از فرد معینی باشم. لابد تو هم می خواهی بدانی که دوستت دارم!! _البته که دوستت دارم. چون تنها چیزی است که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 دی 1398 21:26
تمام مدتی که دارم فیلمو نگاه می کنم دارم توی ذهنم با تو حرف میزنم حال إمی را می فهمم وقتی روی آن صخره ی سیاه توی ساحل دریاچه نشست و چشم دوخت به منظره ی روبرو که کوه های تقریبا پوشیده از برف بود.. زندگی را زیبا دیدم حتی اگر عشق به تو یک طرفه باشد چند بار اشکم توی چشمم جمع شد.. نمی دانی دوست داشتن تو چقدر شیرین است، دلم...
-
پاییز
شنبه 2 آذر 1398 15:04
میدانی؟ پاییز همیشه برای من شبیه چرخ فلک بوده است. مرا می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند و درست زمانی که می خواهم روی پای خودم بایستم دوباره شروع به چرخیدن می کند. هیچ وقت نفهمیدم پاییز چه می گوید... اما خوب می دانم که می خواهد بگوید: همیشه باید عاشق بمانم... پاییز به رساترین شکل ممکن زیبایی را به تصویر می کشد و تا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آذر 1398 16:26
می خواهم با خودم رک و راست باشم راستش قلم شبیه جرقه ی آتش است برای اینکه سرپا بماند و به راه خود ادامه بده تا وقتی سر راه خود چیزی برای سوختن پیدا کند می سوزد و به حیات خود ادامه می دهد.. قلم هم برای نوشتن به همه جا سرک می کشد و هر سرنخی را دنبال می کند تا به کلاف اصلی برسد.. و همین جستجو و اصرار او، آخرش مرا به حرف...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مهر 1398 15:54
عاشق که می شوی نگاهت به زندگی عاشقانه می شودهمه چیز یک جور دیگر دیدنی می شود. لحظات را با آرامش خاطر قدم می زنم و چیزهایی که در نگاه دیگران عادی و بی جلوه است به چشم من می آید. از کوچه باغ ها که می گذرم صدای نجوای خشت ها،پنجره ها و دیوارها را هم می شنوم صدای قدم هایم هم شنیدنی می شود وقتی که در سکوت کوچه درِ گوش سنگ...
-
ایست!!
سهشنبه 29 مرداد 1398 15:42
مدام داری رفتنت را عقب میندازی و خودت را به حاشیه مشغول می کنی، گاهی هم از فرعی ها میروی، که چه بشود. تو که میدانی راه فقط، از این جهت می رود. و هر قدر از راه های میانبر، حاشیه ها و فرعی های تاریک بروی آخرش به جاده ی اصلی میافتی.. یعنی راه دیگری نیست.. این پای تو نیست که به راه اصلی می رسد، خیر جاذبه راه، و نور است که...
-
کلمه
شنبه 29 تیر 1398 09:32
کلمه ها ، وقتی احساسی را به دنیا می آورند چه سخت است زاییدن احساس.. از زایمان هم دشوارتر است.. یک لحظه دوتا ابر با هم برخورد می کنند و جرقه ای زده می شود رعدی و برقی می جهد ناگهان پهنه ی آسمان و زمین روشن می شود و دل زمین شکافته می شود و کلمه ای جوانه می زند.. ساقه ای چپ و راست به خود کش و قوسی می دهد برگ هایش از دل...
-
تنهایی
جمعه 31 خرداد 1398 09:37
تنهایی اسم جایی در سرزمین جان است جایی شبیه اسکله.. لحظه غروب آفتاب، وقتی که خورشید تا کمر توی آب رفته و پشت به من به سمت مغرب می رود. و سرخی حریر دامنش روی سطح دریا پهن شده است.. نقطه صفر زمان است درست سر دوراهی طول و عرض .. آره وقتی ژرفای عرض آن مرا با سرعت نور در خود می کشد .. چه حالی دارد.. گاهی کوچک به اندازه...