.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

کتاب گرسنگی


10فوریه
۲۱ بهمن
"در نتیجه‌ی شکستن قوزک پایم چیزهای فراوانی دانستم. عمیق‌ترین‌ آنها این بود که بخشی از شفا یافتن مراقبت از بدن و آموختن این است که چگونه رابطه‌ای انسانی با بدنت برقرار کنی."
چند صفحه قبل‌تر هم این جمله را خواندم. "ناگزیر شدم توقف کنم و نفسی بکشم و خودم را به حساب بیاورم"  شاید کلیت مفهوم چالش‌ها همین است که ما شتاب زندگی را کم کنیم و لحظه‌ای درنگ کنیم و دوباره نگاهی به پیرامون خود بندازیم و با حضور عمیق‌تری ببینیم و بشنویم.

این طرز فکر برای من بسیار آشنا است اما نمی‌دانم چرا وقتی دوباره در مسیر زندگی قرار می‌گیرم از آن غافل می‌شوم یا رد کم‌رنگی که از آن ته ذهنم مانده  قدرت بازدارندگی ندارد؟ 

ولی خوشحالم که خوانش این کتاب  دارد به من یادآورمی‌کند که دانستنی‌های خود را مرور کنم و باور کنم شفا مفهوم گسترده‌ای دارد. مثلا در مورد بخشیدن آدم‌هایی که به من آسیب زدن وقتی حاصل می‌شود که دیگر یادآوری خاطرات مربوط به آن‌ها خشم من را بالا نمی‌آورند و در رابطه با خودم نگاه زیبای توام با همدلی را پیش بگیرم...شفا در فرض زندگی من این است که هنوز بتوانم راهی میان این آشفتگی و آشوب برای خود باز کنم و همچنان رو به افق حرکت کنم.

کتاب گرسنگی

حس‌هایی رو زنده کرد که تلاش کرده بودم نادیده بگیرم

حس‌هایی که شرم بیان داشتم

یا اصلا بلد نبودم چگونه بیان کنم.

چه خوبه خوندن بعضی کتابا مثل تراپی رفتن است.

حرفایی هست که هیچ وقت نمی‌توان به کسی گفت.تا ابد ته جان آدم می‌مونند

ممکنه آدم را از پا بندازند اما خودشان تا ابد زنده می‌مانند و با حافظه‌ی سلولی ما به نسخه‌ی بعدی ما منتقل میشن...آنقدر منتظر می‌مانند تا به شکلی بروز پیدا کنند و رفتار شوند به نیروی فرازمینی می‌مانند که میزبان را به کنترل خود درآورده باشند.

کتاب گرسنگی.

ص۳۲۴
"حسی بیگانه و آزاردهنده دارم."

 شاید پر از حس‌های بیگانه و آزاردهنده باشم منظور از بیگانه، ناشناخته بودن آن است حسی بدون نام مانند موجودی موهوم و ناشناخته، ترسناک می‌آید و به همین خاطر آزاردهنده می‌شود چون من را گیج می‌کند و کنترل را از دستم خارج می‌کند.

جایی برای...

اخیرا متوجه شدم کاملا به احساس و افکارم آگاه نیستم و آنچه می‌گویم و می‌نویسم شبحی از این دو، تصویر مبهم و شاید نزدیک به این دو باشد اما چیزی که دلگرمم می‌کند که هر روز آگاه‌تر به لحظه می‌شوم هرچه این فاصله کمتر شود آماده‌تر و توانمند‌تربرای تبدیل این دو به کلمه می‌شوم.

شهر فرنگ


نها الراضی(۲۰۰۴_۱۹۴۰) هنرمندی عراقی بود که در یادداشت‌های روزانه‌اش چهره‌ی متفاوتی از عراقی که تاکنون شنیده بودم را نشان می‌دهد. یادداشت‌های او روایتی از تنهایی آدم‌ها در روزهای جنگ و تحریم را ثبت کرده و در عین حال ردپای زندگی و زیبایی را هم نشانم داد. مردمی که در شرایط بد جنگی و اقتصادی پناه یکدیگر می‌شوند. 
وجه دیگر زندگی کمبود اطلاعات و رسانه‌های مناسب است. به معنای واقعی هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست و این‌که دشمن چه بلایی سرشان می‌آورد؟ نها از سیاست‌های خودخواهانه، تنهایی عراق می‌نویسد  و از خود می‌پرسد: چرا اینقدر از ما متنفرند؟ و چرا فکر می‌کنند عراق یعنی صدام.

روایت روان قصه من را به فکر فرو برد و جریانی از کلمات در ذهنم به راه افتاد، تا به خود آمدم، دیدم به تقلید از او قلم من هم به رقص آمده و طرحی از احساس و افکار روزانه‌ام را نقش می‌زنم. همدلی با زنی که از رنج خود نوشته به من نگاه تیزبینی بخشید که روزهای بحرانی جنگ دوازده روز و بعد از آن را درک کنم. وقتی زندگی به حال عادی برگشت کتاب را نیمه خوانده رها کردم.
  بی‌نظمی و آشفتگی این روزها و قطعی اینترنت فرصتی شد که دوباره به ادامه کتاب و ثبت یادداشت‌های خودم برگردم. تجربه و مرور روایت‌های تاریخی لازم و واجب است و باعث شد معنای این جمله که "تاریخ پیوسته تکرار می‌شود" را درک کنم‌.
منم حوصله‌های مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخی مستند را ندارم اما وقتی در بستر روایت داستانی باشد دلچسب‌تر خوانده می‌شود و بسیار حسرت خوردم که چرا عموما خود را محروم از دانستن می‌کنیم شاید از دل همین قصه‌ها یاد بگیریم چگونه از دل بحران‌ها بگذریم و مسیر تغییر را بسازیم.

کتاب: یادداشت‌‌های بغداد.