.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

ترس جان

مسافران می‌خواهند به خانه بروند و از نردبان تنها اتوبوس میدان بالا می‌روند. جمعیت تنگ هم روی سقف  جاگیر می‌شوند چندنفری هم سرپا خود را آویزان نردبان و پلکان می‌کنند. صحنه‌‌ی کمیکی که بارها در فیلم‌های هندی دیده بودم و لبخند تلخی  گوشه لبم می‌نشست و تاسف آزار دهنده‌ای که تا اعماق وجودم ادامه پیدا می‌کرد که چه چیز می‌تواند مردمی را در قرن بیست‌و‌یکم این چنین در فقر رفاهی نگه دارد که برای رسیدن به مقصد از سر و کول هم بالا بروند.
دیروز صبح بعد از خبر حملات جنگنده‌ها به تهران دانشجوها را مرخص کردند و علی با یک کوله خود را به خیابان می‌رساند تا به ایستگاه قطاری، ترمینالی جایی برساند اما متاسفانه بخاطر ناامنی وسیله‌ای به مقصد ماهشهر پیدا نکرد در آخر به مقصد خرم‌آباد بلیطی به قیمت دومیلیون تومان آن‌هم توی باکس اتوبوس خرید و مسیر شش ساعتی را یازده ساعتی طی کرد. پدر نگرانش که آنجا منتطر ایستاده بود دیده بود که علاوه بر صندلی‌ها کف اتوبوس هم مسافر نشسته بود.
نمی‌دانم چه مدت این جنگ ادامه خواهد داشت ولی کاش مردم ما مانند این راننده‌ها که وسط این بلوا فرصت را برای کاسبی غنیمت شمردند فراموش نکنند که چرخ 

روزگار سخت  را با کمی مهربانی و انصاف بهتر می‌توان بگردانیم و مراقب هم باشیم...

ماه رمضان

25فوریه
۶ اسفند
۶ رمضان

ردی از رمضان در خانه حس نمی‌شود
چند سال اخیر به دلایل پزشکی دیگر روزه نگرفتم و از جایی به بعد هم باورم تغییر کرد. فهمیدم روزه گرفتن فقط تحمل گرسنگی نیست!
لفظ گرسنگی من را یاد کتاب گرسنگی و برداشت خودم از آن انداخت. گرسنگی نوعی ولع و انباشتگی است
و این فقط شامل خورد و خوراک نمی‌شود با کمی تامل به طرز فکر و سبک زندگی خود می‌توان این تله‌ها را شناسایی کرد و اگر کسی پیام رمضان را درک نکند بقیه‌ش را ول معطل است.
سالی یک ماه تمرین به نخوردن و تقویت اراده باید بتواند در گذر سال‌های متوالی فرد روزه‌دار را متحول و به تعادل برساند. تکرار یک تجربه بدون سوال و خروجی نوعی در جا زدن است.

کتاب

پاندای بزرگ پرسید: <<کدومش مهمتره سفر یا مقصد؟>>

اژده‌های کوچک گفت: <<همسفر>>


به نظر من هر سه مهم هستند فقط بسته به موقعیت اولویت بندی می‌شوند. مثلا وقتی تو همسفر من باشی فرقی نمی‌کند که مسیر و مقصد کجا باشد مهم با تو بودن است. تقریبا اهمیت هر سه مورد را تجربه و درک کردم و هر کدام در نوع خودش زیبا است.


کتاب پاندای بزرگ و اژده‌های کوچک.

کتاب

"شجاع باش

هیچ‌وقت نمی‌دانی اولین دیدار به چه منجر می‌شود؟"


اولین‌ها همیشه ترسناکند چون شناختی از آن ندارم.

•عقب‌نشینی می‌کنم

•بی‌گدار به آب می‌زنم.

•کمی فکر می‌کنم و علت ترس خود را پیدا می‌کنم.

• کمی مطالعه و بررسی می‌کنم تا در مورد تجربه‌ی پیش رو شناختی بدست بیاورم.

پس وقتی می‌گوید شجاع باش یعنی ترس را کنار بگذار و ادامه‌ی جمله تاکید می‌کند

فرصت‌ها را بعلت ندانستن، ترس و عدم شناخت از دست نده.


کتاب پاندای بزرگ و اژده‌های کوچک.

در سایه‌سار کتابی


17فوریه
۲۸بهمن۱۴۰۴
"زندگی یعنی ازدواج و بچه‌دار شدن..."و پرت شدم به دنیای خودم.
آری منم از همین بیزار بودم. ندیده بودم که ازدواج اتفاق خوشایندی به نظر بیاد، سه خواهر بزرگ‌ترم با صلاحدید پدربزرگ به خانه‌ی بخت رفته بودند یادم نیست آن‌ها را خوشحال دیده باشم که از سر شوق مهیای آن شوند. همچنین برادر بزرگم خیلی مقاومت کرد و آخرش ریش‌سفید همسایه او را گوشه‌ی رینگ گیر انداخت و بله را در تنگنای شرم و حیا از او گرفت که اجازه‌ دهد به خواستگاری دختر عمو بروند. و تقریبا تمام مراسم بدون حضور او انجام شد حتی روز عروسی کاروان عروس تا سر کوچه رفت که ناگاه متوجه شدند داماد جا مانده است.

شاید ذهن منم شرطی شده بود.
می‌دانستم چه چیز را نمی‌خواهم اما نمی‌دانستم بجای آن چه باید بخواهم.
و اینطور شد که زندگی انتخاب کرد چگونه و از چه مسیری به زندگی خود ادامه بدهم. همسر و مادر شدن برای من جذاب نبود دوست داشتم شبیه فیلم‌ها و قصه‌‌ی کتاب‌ها اول عاشق شوم از انتظار من سال‌ها گذشت تا کسی توانست قلبم را بلرزاند. وقتی درختی وسط سرمای زمستان شکوفه بزند نمی‌توان انتظار داشت به بار بنشیند. شایدم این بار هم تقصیر من بود آری باز من فقط عاشق شدن را خواسته بودم نفهمیدم بعد از آن چه باید خواست...