مسافران میخواهند به خانه بروند و از نردبان تنها اتوبوس میدان بالا میروند. جمعیت تنگ هم روی سقف جاگیر میشوند چندنفری هم سرپا خود را آویزان نردبان و پلکان میکنند. صحنهی کمیکی که بارها در فیلمهای هندی دیده بودم و لبخند تلخی گوشه لبم مینشست و تاسف آزار دهندهای که تا اعماق وجودم ادامه پیدا میکرد که چه چیز میتواند مردمی را در قرن بیستویکم این چنین در فقر رفاهی نگه دارد که برای رسیدن به مقصد از سر و کول هم بالا بروند.
دیروز صبح بعد از خبر حملات جنگندهها به تهران دانشجوها را مرخص کردند و علی با یک کوله خود را به خیابان میرساند تا به ایستگاه قطاری، ترمینالی جایی برساند اما متاسفانه بخاطر ناامنی وسیلهای به مقصد ماهشهر پیدا نکرد در آخر به مقصد خرمآباد بلیطی به قیمت دومیلیون تومان آنهم توی باکس اتوبوس خرید و مسیر شش ساعتی را یازده ساعتی طی کرد. پدر نگرانش که آنجا منتطر ایستاده بود دیده بود که علاوه بر صندلیها کف اتوبوس هم مسافر نشسته بود.
نمیدانم چه مدت این جنگ ادامه خواهد داشت ولی کاش مردم ما مانند این رانندهها که وسط این بلوا فرصت را برای کاسبی غنیمت شمردند فراموش نکنند که چرخ
روزگار سخت را با کمی مهربانی و انصاف بهتر میتوان بگردانیم و مراقب هم باشیم...
پاندای بزرگ پرسید: <<کدومش مهمتره سفر یا مقصد؟>>
اژدههای کوچک گفت: <<همسفر>>
به نظر من هر سه مهم هستند فقط بسته به موقعیت اولویت بندی میشوند. مثلا وقتی تو همسفر من باشی فرقی نمیکند که مسیر و مقصد کجا باشد مهم با تو بودن است. تقریبا اهمیت هر سه مورد را تجربه و درک کردم و هر کدام در نوع خودش زیبا است.
کتاب پاندای بزرگ و اژدههای کوچک.
"شجاع باش
هیچوقت نمیدانی اولین دیدار به چه منجر میشود؟"
اولینها همیشه ترسناکند چون شناختی از آن ندارم.
•عقبنشینی میکنم
•بیگدار به آب میزنم.
•کمی فکر میکنم و علت ترس خود را پیدا میکنم.
• کمی مطالعه و بررسی میکنم تا در مورد تجربهی پیش رو شناختی بدست بیاورم.
پس وقتی میگوید شجاع باش یعنی ترس را کنار بگذار و ادامهی جمله تاکید میکند
فرصتها را بعلت ندانستن، ترس و عدم شناخت از دست نده.
کتاب پاندای بزرگ و اژدههای کوچک.