.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

من کدام هستم؟

قبل از آن را به یاد ندارم اما درست بعد از این‌که دلم را باختم ناگهان خودم را در محاصره‌ی صداهای توی سرم دیدم هر کدام از یک طرف چیزی به شخصیت عاشق درونم می‌گفت، هر کدام ادعایی داشت که تلاش می‌کرد در این مناظره مچ عاشقم را بخواباند...اما زهی خیال باطل هالک عاشق درونم همه را حریف بود. ولی ظاهرا ویژه‌گی سماجت را از من به ارث برده‌اند. خلاصه چاره‌ای ندیدم جز این‌که همه را دوست ببینم و این‌طور گارد همه را باز کنم.

در این گذر یاد گرفتم همه را دوست بدارم به حرف دل‌شان گوش بدهم. و در طول این تعامل دریافتم که شاید این صداها بقایای نقش‌هایی بوده که طی میلیون‌ها سال زیست کردم و در حال حاضر به تناسب موقعیت بر صحن زندگی‌م ظاهر می‌شوند. پس از دست آن‌ها دلخور نباشم وقتی به جای من وارد عمل می‌شوند. دست آن‌ها وقتی کوتاه می‌شود که من بدانم و بتوانم عملکردم را بهبود بدهم. این توانمندی با تامل و آموزش  تقویت می‌شود. با پذیرش خودم.

روز 11

 جنگ تمام شده اما هنوز حال و هوای آن پابرجاست. انگار دوران پایداری امنیت روحی و روانی به پایان خود رسیده، انگار دیگه نمیشه به شرایط اعتماد کرد. دغدغه‌ای به دغدغه‌های روزمره‌ی ما اضاف شده است. امری که از اراده‌ی ما خارج است.

صدای ضعیف و دوری توی سرم می‌گوید: نمیشه توی این نقطه ماند تا بوده همین بوده...باید یادبگیری کنار آن زندگی کنی...وقتی میگم زندگی فقط خوردن و خوابیدن نباشد.
مکث کوتاهی کردم و نوار سریعی از افکار، تصاویر و پاسخ‌ها از ذهنم گذشت که همه نمونه‌هایی در تایید صدای سرم بود.
زندگی همواره این را به من و ما یادآور شده که یادبگیریم. گاهی توقف کردم، گاه رها کردم و گاهی تلاش کردم به تناسب توان روحی و روانی خودم عمل کردم. این بار هم کمربندم را می‌بندم و ادامه خواهم داد.
یک موضوع دیگه که دو روزه که ذهنم را درگیر کرده است. حسی غلیظ و سنگین درونم احساس می‌کنم که مانند بخاری بالا می‌آید و مدام بیشتر می‌‌شود. و حال درونم را پس می‌کند. نمی‌دانم دیگران هم این تجربه را دارند یا نه؟ شاید هم در شتاب‌ زندگی و مسؤلیت‌هایشان گم و نامحسوس شده است. اما چیزی که برای من روشن شده است تا وقتی با افراد مهم زندگیم ارتباط دارم و باهم صحبت می‌کنیم، از حال هم خبر داریم
این توده‌ی گازی از جنبش می‌افتد. 
بیا از یک زاویه‌ی دیگر نگاه کنیم.

فکر کن یک محرک درونی است که ترا به انجام کاری هدایت می‌کند. نیرویی به تو وارد می‌کند تا به سمت جلو و در حرکت باقی بمانی...

  ادامه مطلب ...

برای تو


بنویس بنویس و راهی به آسمان باز کن،
 از کلمات نردبانی برای قدم‌هایم بساز.
و شعری برای آواز.
بگذار جادوی صدایت بهنگام خواندن،
خوابم را حرام کند.

برای تو


باز انگار توی یک دور باطل دیگری افتادم. نمی‌دانم از خودم فرار می‌کنم یا از تو!...فقط می‌خواهم بروم اما می‌بینم باز راه‌ها به هم می‌پیچند و مسیر تو را پیش پایم می‌گذارند...وسط این غوعا ندایی درونی مرا می‌خواند که برگردم. نگاهش کنم، چشم تو چشمم شود، کاش حرف می‌زد، بدبختی چیزی نمی‌گوید، فقط زل زده به من می‌خواهد بشنود.
نمی‌خواهم حرف بزنم. اصلا مگر گوشی برای شنیدن هست؟
گاهی هم حس می‌کنم دیگر حرفی نمانده، از چه بگویم؟ 
یعنی حرف‌هایم تمام شده است؟
 نه از متکلم وحده ماندن خسته شدم...نمی‌شود که فقط من حرف بزنم.
دلم ترکید، دلم شنیدن صدایش را می‌خواهد که در جوابم چیزی بگوید
سکوت، سکوت، این سکوت لعنتی  توی لحظاتم موج برمی‌دارد، دلم را فشار می‌دهد، نفسم را می‌برد و به من یادآور می‌شود...تو رفته‌ای...دیگر نیستی که من را ببینی، بشنوی و پاسخی بشنوم.

چاره‌ای برایم نگذاشتی باز می‌روم...دور می‌شوم.

برای تو


باز انگار توی یک دور باطل دیگری افتادم. نمی‌دانم از خودم فرار می‌کنم یا از تو!...فقط می‌خواهم بروم اما می‌بینم باز راه‌ها به هم می‌پیچند و مسیر تو را پیش پایم می‌گذارند...وسط این غوعا ندایی درونی مرا می‌خواند که برگردم. نگاهش کنم، چشم تو چشمم شود، کاش حرف می‌زد، بدبختی چیزی نمی‌گوید، فقط زل زده به من می‌خواهد بشنود.
نمی‌خواهم حرف بزنم. اصلا مگر گوشی برای شنیدن هست؟
گاهی هم حس می‌کنم دیگر حرفی نمانده، از چه بگویم؟ 
یعنی حرف‌هایم تمام شده است؟
 نه از متکلم وحده ماندن خسته شدم...نمی‌شود که فقط من حرف بزنم.
دلم ترکید، دلم شنیدن صدایش را می‌خواهد که در جوابم چیزی بگوید
سکوت، سکوت، این سکوت لعنتی  توی لحظاتم موج برمی‌دارد، دلم را فشار می‌دهد، نفسم را می‌برد و به من یادآور می‌شود...تو رفته‌ای...دیگر نیستی که من را ببینی، بشنوی و پاسخی بشنوم.

چاره‌ای برایم نگذاشتی باز می‌روم...دور می‌شوم.