.. جایی برای
.. جایی برای

.. جایی برای

شخصی

معجون


ص۵۵۳ کتاب میگه:
"محافظ جوانک درشت‌اندامی‌ست که شبیه میکل آنژ است چهره‌ی فوق‌العاده‌ای دارد اما دندان‌های همه‌شان به‌خاطر جویدن قاط افتضاح است." و سریع شیوه‌ی سرایت عادت‌ها از ذهنم گذشت کافی است چند بار شاهد یک رفتار تکراری باشیم تا کم‌کم به سمت آن کشیده شویم، انگار تکرار زشتی و نامتعارف بودن آن را از بین می‌برد و در چشم ما به یک امر بدیهی تبدیل می‌شود. بعد عادت را شبیه آدمی با دهان گشاد و شکمی برآمده به شکل گلابی در نظرم آمد. از میان من‌های ذهنم یکی گفت: عادت‌ها همه زشت نیستند بعضی هم مثل کوین پیرسون قشنگ و شیک هستند. لحظه‌ای به فکر رفتم...دیدم آره راست می‌گوید اما کوین هم با تمام خوش‌پوشی و فریبنده بودنش صرفا یک ظاهر است که عادت‌ها پشت آن پنهان شدند.
در انتهای این بخش نویسنده اضاف کرده: "یکی از چیزهایی که یمن و اتیوپی را متفاوت کرده جویدن قاط است." و فکر کردم چه ساده سبک‌های زندگی را برای مردم استانداردسازی می‌کنند.
ص۵۵۷ 
کوه‌های فوق‌العاده‌ی یمن من را به یاد کوه‌های ایران و سفرها انداخت. چقدر از لحاظ فرم و بافت متفاوت هستند ظاهرا جنس‌شان از خاک فشرده است که در طول هزاران سال روی هم انباشت شده‌اند و به سنگ تبدیل شدند اما انگار دستی در چینش آن‌ها هنر به خرج داده است و وقتی جاده در میان کوه‌ها موج برمی‌دارد و من از شیشه‌ی ماشین نظاره‌گر ابهت و زیبایی قامت‌شان بودم تفاوت را درک کردم و لذت بردم گویی با من حرف می‌زنند انگار همه در امتداد جاده‌ به صف ایستاده‌اند و رژه‌ی اتومبیل‌ها را تماشا می‌کنند گاهی هم یکی از میان آنها برای خوشایند من چیزی می‌گوید...نگاهم بین سرنشین‌های دیگر دور می‌زند و از خود می‌پرسم آیا آن‌ها هم تصویر و صدای کوه‌ها را می‌بینند و می‌شنوند؟
راننده که چشمش به جاده است، دیگران هم فقط در انتظار رسیدن به سر می‌برند. برگشتم به تماشا.

ادامه‌ی بودن.


"سلام"

ادامه‌ی متن پست قبلی را نوشتم اما دقیقه‌ی نود از انتشار آن صرف‌نظر کردم. راستش شخصیت‌های "جک و رندال" سریال This is us باعث شدند مردد شوم. آخه دیدم دارد تهوع‌آور می‌شود از بس از دید مثبت به زندگی نگاه کردم و آن را به دیگران یادآور شدم...این طور فرصت حس کردن درد و رنج را از خود و دیگران می‌گیرم. وقتی چیزی ما را آزار دهد نباید آن بخش رنجوری که در خود مچاله شده را نادیده گرفت...اصلا باید درون خود را مانند سالن تئاتری دید که وقتی شخصیت نمایش غمگین و رنجور روی سن ایستاده باید اول داستانش را بشنویم و بعدش با او همدلی کنیم. شاید به دیده و شنیده شدن نیاز دارد. این هم نوعی حمایت است.
اوایل سریال، بازخوردهای جک و رندال به نظرم خوب بودند اما رفته رفته حس بدی در من ایجاد کردند و دیدم تمام مدت این دو تلاش می‌کردند با این شیوه از آدم‌های زندگی خود مراقبت کنند و جایی برای غم، رنج و شکست نگذاشتند و نتیجه انبار شدن کلی احساس و هیجان منفی شد. که به طرف آسیب می‌زد... مواجهه با درد، رنج و شکست کمک می‌کند حس‌های بعدی را ببینیم و شناخت تازه‌ای از خود پیدا کنیم و بفهمیم خواسته‌ی ما چه هست و شاید مسیر تازه‌ای پیدا کنیم  و اگر نبود یکی برای خود بسازیم.

بودن

"سلام"

لابد خیلی خنده‌دار است که متن را با سلام آغاز کنم اینو به رسم رضا انجام دادم. او همه‌ی متن‌های توی وبلاگش را با این کلمه شروع می‌کند هرگز از او نپرسیدم چرا؟ چون ترسیدم فهم من را قضاوت کند.‌..خلاصه نمی‌دانم سلام را خطاب با مخاطب می‌نوشت یا داشت به من درونش شخصیت می‌داد...برای این‌که شفاف باشم به شما می‌گویم که سلام را به شما دادم...شمایی که بودن کنارتان را دوست دارم می‌خواهم بدانید چه اندازه حضورتان به من قدرت می‌دهد که روزهای سخت را تحمل کنم شمایی که باعث شدید روزهای سختم را دوست بدارم روزهای سخت همانقدر که دردناک هستند اما می‌توانند زیبا باشند اگه گفتید چه چیز به این سختی، زیبایی می‌بخشد؟

می‌دانم پرسشم کودکانه است اما اصرار دارم نظرتان را بدانم.


ادامه دارد...

یادداشت22

باید از تمام چیزهایی که می‌تواند احساسات من را بیدار کند مراقبت کنم. حیات درونی من وابسته به این محرک‌هاست. مثلا فیلم‌ها و کتاب‌هایی که می‌خوانم جلوی گسترش سرما و بی‌حسی در بدنم می‌شود. شاید تکرار ناگهانی ضربه‌ها، از اختیار من خارج باشد اما می‌توانم پا به‌پای قهرمان‌های خیالی، وقایعی را زندگی کنم که گرچه برای من دور از ذهن هستند اما می‌توانم آن را عمیقا درک کنم. چقدر به گوشم نزدیک شده، فکر می‌کردم آنچه در فیلم‌ها دیده و یا در کتاب‌ها خوانده‌ام در همان محدوده باقی است اما می‌بینم زمان چه شتابی برداشته تا به من ثابت کند که جدای از هم نیستیم و خوشی و ناخوشی جریانی متناوب است.

وسط این همه هیاهو


به کرات این جمله را شنیدم:
"از آدم‌هایی که خیلی خوب و مهربانند بترس و دوری کن." 
و راستش حس بدی هم می‌داد و باعث می‌شد خودم را بکاوم چون از دیگران شنیده بودم که من‌ را خوب و مهربان می‌دانند...
لازم بود این پیش‌آگاهی را برای جمله‌ی بعدی بدهم که "جک پیرسون" سریال This is us تلاش می‌کرد خوب و مهربان باشد و برای همه آدم‌های دورش دوست‌داشتنی بیاد و بیننده را هم عاشق خود می‌کرد.
و درست هم اینجاست که باز همان علامت سوال بزرگ پیدا شد که چطور یک آدم می‌تواند این‌قدر خوب و مهربان باشد که مدام به این و آن سرویس بدهد و حس و خاطره‌ی زیبا خلق کند و ممکن است که از آن طرف چهره‌ی هراسناکی بدهد؟
 وقتی عمیق‌تر گذشته و حال او را بررسی کردم دیدم او پدری مطابق انتظار خود نداشت و با خوبی و مهربانی غریبه بود و همین اصل باعث شده بود که جک برخلاف پدرش عمل کند. بد دیده بود و نمی‌خواست خودش تکرار این نسخه‌ی تلخ باشد.
وجه اشتراک خودم را با جک پیدا کردم و دوباره به همان جمله‌ی تکراری اول متن برگشتم و چندبار آن را توی سرم تکرار کردم و تصویر تمام آدم‌های مهربانی که می‌شناسم از توی ذهنم گذشت و دیدم غیرمنصفانه است که همه را با یک پیش‌فرض قضاوت کرد.
می‌توان بدون بدبینی یا خوش‌بینی مطلق تفاوت را حس و لمس کرد.
خوبی و مهربان بودن یک انتخاب آسان نیست اما حس گرم و حال‌خوش  بعد از آن مهم است...احتمالا من و جک چون این حس را از پدر خود دریافت نکردیم تلاش می‌کنیم آن را به خود و دیگران بدهیم...پس تا وقتی که پی آن فریبی نباشد نترسم...