14مارس
۲۳ بهمن
به توصیهی مهرداد مشغول خواندن کتاب " مترجم دردها" هستم. جومپا لاهیری شانس آورد که قلمش در اولین تجربه به دلم نشست که رفتم سراغ کتاب بعدیش...یکی از عادتهایم هین کتاب خواندن این است که کلمه یا جملاتی که فرمان ایست میدهند و لحظاتی من را سیال و به جایی یا کسی متصل کنند را بنویسم و جریان افکار و احساسی که پشت آن میآید را مرور کنم.
بخش اعترافات شوکمار دربارهی بریدهی عکس مجله خیلی جالب بود.
"تا یک هفته به خودش اجازه داد روزی یکبار به آن نگاه بندازد."
یاد تمام تجربیات مشابه افتادم، چیزهای کوچک و بزرگی که ذهنم را به خود مشغول میکردند و روزی چند بار به آنها فکر کردم و گاه هم تمام وقت فضای فکرم را پر کند. اما بلد نبودم و نمیدانستم چه اندازه اهمیت دارند و باید آنها را به رسمیت بشمارم ولی اخیرا فهمیدم هر آنچه در روح و جانم میگذرد، علایق و اهتماماتم ارزشمند هستند لااقل برای خودم...و این نگاه جدید حال خوبی به دنبال دارد با تمام وجودم دارم این "شدن" را درک میکنم. اهمیت آنها به حس کردن و لمس زندگی است به بخشهای مختلفم رنگ و بو دادهاند و حالا که دوباره دارم به آنها فکر میکنم از این جهت که لحظاتم خالی ورق نخوردند حس رضایتمندی دارم. خیلی قشنگ است و تحملپذیر میکند گذر این روزها را.
کتاب "همین حوالی" را تمام کردم تجربهی دلپذیری بود زندگی در کنار زنی تنها با فرهنگی متفاوت. راوی اول شخص فضایی برای خواننده ایجاد میکند که همه چیز و همه کس دیدنی شود در واقع به همه چیز شخصیت و احترام می ببخشد...تمرین خوبی بود باعث شد دقت منم بیشترشود.کلمات و جملاتی داشت که پل شدند و من را به کسی و جایی وصل کردند:
"شاید هم شبی، حواسپرت و سربههوا، پیاده میرفته که ماشینی او را زیر گرفته است." یاد تو افتادم و باز آن سوال تکراری بیجواب در سرم پژواک شد که چطور آدم حواسجمعی مثل تو قبل از عبور از خیابان، موتورسوار سربههوا را ندیدی... و دقایقی همین حوالی ماندم.دقیقا جملهش یادم نیست اما کلی خندیدم و همزمان متاسف شدم نمیدونم شما آن را به یاد دارید یا نه؟
یه جوری با ادبیاتش آشنا شدم که همیشه پیاماش با لحن و صداش توی گوشم میپیچه: <<خانمم...آرومتر یا حواست باشه که متاهلم>>
که من تا چند روز به سکوت مخاطب این جمله فکر میکردم بندهی خدا از اون شوخیا منظوری نداشت.
این مقدمه را نوشتم که برسم به حرفای خودم. از بچگی با نقشهای کلیشهایتون آشنا بودم. پدر، برادر، عمو و دایی، و شوهر...فهرست بلندبالایی که نیازی به شمارش دوباره ندارد. نقشهایی که گاه منفی و گاه مثبت بازی میشد
انگار شما را کفایت میکرد حالا اگر جایی اون وسط یه جای خالی حس میکردید تهش میشدید بویفرند...
آخرش نمیدانم روح و روانتان راضی میشد یا نه؟
شما را نمیدانم اما من دلم میخواست یه نقش تازه را از شما بشناسم و با شما تجربه کنم نمیدانم چرا هرگز فکر نکردید میتوانید یک دوست خیلی خوب برای خانمی باشید...و خلاصه اینطور شد که همیشه با این دید تلاش کردم از شما برای خودم دوستی بسازم که در گذر زمان و به لطف فضای مجازی بالاخره این اتفاق افتاد.
همیشه برادرام به این ذهنیت من خندیدند اما من خوشحالم که این متفاوت دیدن دارد این تحول فکری را ایجاد میکند. و به مرور بیش از این جا خواهد افتاد.
دوست عزیز که هشدار میدی من متاهلم بهتر بود به خودت مطمئن باشی تا...