نا امید شدن از آدما چیز بدی نیست..
حداقل اون آدم را در نگاهت تمام میکند...
همیشه تمام شدن آدما مث سایه ترسناک همراهم بود.
اما الان فهمیدم چه ترس بی جهتی بوده...
بازم دستت خورده به شیشه عطر
سُر خورده از دور
روی کاغذ پاره های من..
می شنوی رایحه کلمات را..پنجره بازاست
اما چرا هوای تازه ای
داخل نمی شود
افتاده سایه ی عبور بی نگاهت
وسکوتی که گیر کرده
در گلویم...
تنگ ِ پاییز می نشینم تا روز آخری یک دل سیر
نگاش کنم. زل میزنم به چشمانش..
ته نگاهش یک اندوه ناتمام دارد..
چه رازی در دلش نهان دارد که اینگونه زیبا و دلربایش
ساخته..رازی که حسرت دست یافتن را به دل آدم گذاشته..
شبیه کسی که عشق را کنار نبودنش تجربه کرده باشی..
یه چیزی در خنکای صبحش
در زردی و نارنجی برگ های رقصانش
در نم نم بارانش نفس می کشد..
که خاطره ی ترا زنده می کند
باز بی قرارم میکند
و روحم را مجنون..
نوید یک احساس شیرین
و یک مهربانی دور..
تا نرفته...
تا دیر نشده عاشق شو..