X
تبلیغات
زولا






















.. جایی برای

شخصی


 تولدت مبارک


دفتر کارت را یه جوری قرار داده بودی که راحت می توانستی رفت و آمد دوستان را به خانه ی

خود  ببینی گاهی هم با لبخندی و تکان دستی از دور هم که بود خوشآمد میگفتی..

گرچه گرم کار و زندگی بودی اما هوش و حواست به خونه و میهماناش بود و این به  خونه

روح می بخشید..


نمیدانم چه شد که در خونه ات را بستی و حالا باید از لای در پاکت پیغام خود را بگذارم...

اومدم تولدت را تبریک بگویم امیدواربودم با ریسه ی چراغانی و حضور میهمانان مواجه بشم

اما همچنان به در بسته خوردم و تو ذوقم خورد...


فکر کنم الان همه تووی پاتوق جدید تولدت را تبریک گفته باشند و جشن مفصلی برایت

گرفته باشند مبارک باشد هرجا باشید شاد و سلامت باشی


...............................................


دوروز قبل میخواستم یه پست درباره آهو خانم بگذارم که یه اتفاق باعث شد به فضای

مجازی نیام ...حالا که اومدم احساس میکنم دیگه بیات شده و ارزش نوشتن ندارد...

فقط خداروشکر میکنم که آهو خانم خواننده اینجا نبود چون حتما با نظرات بعضی از

دوستان تووی دلش خالی میشد و معلوم نبود چه تصمیم خطرناکی بگیرد..


درسته هرکسی نقطه نظری دارد ولی خوبه در مواقع حساس با دقت بیشتر و در نظر

گرفتن همه ی جوانب آن باشد...

و خوبه فکر کنیم اگر آهو خانم خواهر من بود یا همسرش برادرم بود بازم اینطور فکر

میکردیم و می گفتیم .بهرحال خواندن سرنوشت دیگران میتواند محکی باشد که اگر

در آن موقعیت قرار بگیریم چگونه رفتار کنیم و بهترین رفتار چه می باشد...


.............................................

لابلای همین دو روز مهی گذشته...

صبح 21 رمضان بود در عینی که خودم در شرایط مناسبی نبودم دوستی پیام داد :

که دیشب احیا گرفتی؟

گفتم : نه من تا صب نمیتونم بیدار بمونم..

گفت :من هیچکدام از شبای قدر بیدار نبودم انگار زبان و روح و روانم قفل شده

میلی به دعا و استغفار ندارم..


این دوستم زیر بار مشکلات خرد شده و تنها کاری که من میتوانستم واسش کنم

دعا و غم خواری بوده...

مانده بودم چه در جوابش بگویم که آرام بگیرد وهم حسش  عوض شود...


این بی میلی را قبلا منم تجربه کرده بودم واسش نوشتم


: بله میفهمم ترا.. چون تجربه اش را داشتم

گاهی دلم میخواست خودم را برای خدا لوس کنم..

دلم میخواست نازم را بکشه..

تا دوباره احساسم را با خودش آشتی بده...

در این که او بزرگه و خدای من است شکی نیست..

اما کاش فقط به دعا و التماس و لابه اش نبود که حاجت روا بشیم..

گاهی دلم میخواد تووی همون لحظه هایی که باش قهرم و داره نازم را می کشد..

بگه باشه و فقط برای خوشی حال من هم که باشد حاجتم را بده...


در جوابم نوشت : دختر  تو چه خوب میتوانی حال آدم رو بفهمی

از سردرد می مردم الان باورم نمیشه حالم خوب شده...


اصلا نمیدانستم با جندتا جمله ی ساده بتوانم حالش رو عوض کنم

جملاتی که خودم هم از دوباره خواندنش خنده ام میگیره...


میدونم خدای ما فقط به دنبال اثبات ربوبیت خود نیست شاید بهتر باشه گاهی بی تکلف

و با زبان ساده ی خودمون حتی کودکانه باش حرف بزنیم و آنچه در دل داریم را با او در

میان بگذاریم...







نوشته شده در شنبه 20 تیر 1394ساعت 09:58 توسط نادیا نظرات (5)


Design By : Pichak